هومنهومن، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

بهانه زندگیم

پیشی ملوس آشپزخونه

ای وروجک شیطون تو اونجا رفتی چیکار جا قحطی واسه نشستن جونم برات بگه . عاشق آشپزخونه و وسایلای داخل کابینتی علاقه خاصی به ملاقه کفکیر و قابلمه و آبکش اینا داری اون همه اسباب بازی با یکیشون بازی نمی کنی بزرگ ترین انرژی مثبت زندگیمی . از اینکه صاحب این نعمت بزرگ هستم خدا رو شاکرم اینجا هم سر کابینت باز و بست کردن با آرادی جر و بحث می کنین آنالی روزی چند بار وسایلای آشپز خونه رو  از وسط خونه جمع می کنه . اون از جمع کردن خسته میشه تو از ریخت و پاش خسته نمی شی ای شیطونه مامان   ...
26 بهمن 1391

عشق و زندگی من ...

  سلام عسل زندگیم ... چه گل پسر خوشگل و مامانی شدی چه چیزا که نمیگی  چه زبونا که نمی ریزی تازگی یاد گرفتی تا یه چیزی بهت میگم میگی بازیگوش  الهی مامان فدای شیرین زبونیات بابایی چند تا چیز بهت یاد داده به هر کی می رسی زودی میگی مثلا پدر سوخته یا زود زود میگی بسه ته وای که وقتی این کلمه ها رو میگی دوست دارم درسته قورتت بدم خلاصه همگی خیلی دوستت داریم عزیز مامان تا می تونی بچه بمونو بچگی کن و با این شیرین زبونیات منو بیشتر از این شیفته خودت کن وای که چقدر دوستت دارم ...
26 بهمن 1391

کردستان گردی ...

سلام دوستای وبلاگی ما...در پایین عکسایی از مسافرت فوق العاده مون به کردستان رو با اون طبیعت زیبای وحشی اش براتون میذارم. شرح مسافرت: خرداد 91 فرصت خوبی بود. با خاله و پوریا،کیمیا هماهنگ کردیم چند روزی بریم کردستان گردی .پوریا کیمیامدت ها بود تو رو ندیده بودند و ذوق شون برا دیدن تو باور کردنی نبود وسایل سفر رو مهیا کردیم و صبح روز 11راه افتادیم تو عکس اولی معلومه که چقدر از هیجان pkکپ کردی اخه همش سر بقل گرفتند دعوا بود .از نقده کردستان زیبا شروع شد.طبیعت به قدری زیبا بود که بابایی نتونست خودشو کنترل کنه،مدام نیگر می داشت و عکس می انداخت .دیگه سوژه شده بود و کرکر خنده،عصری شب پیرانشهر رسیدیم و بعد از رزرو هتل،بازار گردی ...
27 دی 1391

19 ماهگی ...

سلام گلم ... چند روز بود خونه باباجی اینا بودیم آرادی هم اونجا بود این چند روز و با آرادی حسابی شیطونی کردین و خوش گذروندین هر ادایی بگی می دادین بلا بودی بلا تر شدی مامان قربونه شیطونیات بره خیلی نازو دوست داشتنی هستی دای دای چند تا عکس ازت گرفته که این پایین برات پست میکنم   با آرادی و زندایی رفتیم پارگینگ که ماشااله اونجا رو گذاشتین رو سرتون خیال نکن تو این ماشین همین جور آروم نشسته بودیااااااااااا کلی با آرادی تو این ماشینه بزن برقص کردین ...
29 آذر 1391

آخر و عاقبت شلوغیات...

الهی من فدات بشم از بس شلوغی کردی خسته شدی   وقتی می خوابی دلم برات تنگ میشه خدا خدا می کنم زودتر بیدار شی و وقتی ام بیدار می شی چه کارایی که نمی کنی این طرز خوابیدنت منو کشته انگاری آدم بزرگی خوابیدی   ...
18 آذر 1391

اولین حمام با بابایی...

 سلام گلم ... اولین باری بود که با بابایی میرفتی حموم از خوشحالی نمی دونستی چیکار کنی کلی بازی کردی دفعه اولی بود که تو حموم گریه نکردی معلومه که خیلی بهت خوش میگذره  اونقدر آب بازی کردی که از نا افتادی و خودت خواستی بیای بیرون  الانم تا میای بیرون مطمینا تا عصر میگیری می خوابی عافیت باشه گلم ... ...
15 آذر 1391