هومنهومن، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

بهانه زندگیم

روز دوم و... تولد

  این عکس و فردای اون روزی که به دنیا اومدی تو بیمارستان قبل مرخص شدن بابابی ازت گرفت نمی دونی من و بابابی چقدر خوشحال بودیم خدا این شادی و نصیب همه بکنه خیلی حسه قشنگیه    الهی من فدای تو ساده بگویم... نگاه زاده علاقه است   ...
13 ارديبهشت 1392

بالاخره اونی که منتظرش بودم از راه رسید

عزیزم از اینکه سالم وسلامت به دنیا اومدی خدارو شاکرم قربونت برم که اینقدر نازو قشنگی.نمی دونم انگاری همه دنیارو صاحبم یه حس قشنگی دارم که نمیشه بیان کرد فقط می تونم بگم لمس بودنت مبارک   ...
13 ارديبهشت 1392

تولد 2 سالگی...

روز میلاد تو باید که مبارک باشد ... مثل میلاد گل اندیشه . اینجا مقصد پایان تو نیست . صد تولد باید . تا رسیدن به بلندای بهشت . میلادت خجسته باد ...   تک گل زندگیم تولدت مبارک... امشب به مناسبت دومین سال تولدت یه مهمونی کوچولو داشتیم مهمونای گل پسرم عبارت بودند از آنالی و باباجی . دایی علی و زندایی شهره و ساغر جون . دایی غلامرضا با زندایی خاطره و آرادی جون . و آقا شاپور و حمیده خانم ( آقا جون و عزیز جون ساغر و آراد ).   امروز برای من بهترین و بزرگترین روز دنیاست .وای که مادر بودن چه حس قشنگیست از هر عشقی بالاتر و زیباتر   با آرادی و آبجی ساغر کلی رقصیدین وای از خوشح...
30 فروردين 1392

تعطیلات عید 92...

سلام به همه دوستهای هومن جون . سال نو همتون مبارک  امروز اومدیم تا خاطرات تعطیلات عید هومن جونو براتون تعریف کنیم . روز تحویل سال مامانی و بابایی و هومنی کنار هم سه تایی با هم سال جدید و آغاز کردیم بعد رو بوسی بابایی به هومن و مامانی اولین عیدی سال جدید و داد مرسی بابایی جوننننننننننننم و مرسی که هستی انشالله 100 ساله دیگه باشی و از این عیدی ها به من و مامانی بدی. هومن جونم تو که عاشق پولی خیلی خوشحال شدی بعد شروع کردیم تلفن کردن وتبریک گفتن به دوست و آشنا ها و بزرگتر ها ولی به علت خرابی خطوط خیلی جاها رو موفق به تماس نشدیم خلاصه بعد یکی دو ساعت رفتیم خونه باباجی اینا . دای دای ها و زن د...
20 فروردين 1392

پیشی ملوس آشپزخونه

ای وروجک شیطون تو اونجا رفتی چیکار جا قحطی واسه نشستن جونم برات بگه . عاشق آشپزخونه و وسایلای داخل کابینتی علاقه خاصی به ملاقه کفکیر و قابلمه و آبکش اینا داری اون همه اسباب بازی با یکیشون بازی نمی کنی بزرگ ترین انرژی مثبت زندگیمی . از اینکه صاحب این نعمت بزرگ هستم خدا رو شاکرم اینجا هم سر کابینت باز و بست کردن با آرادی جر و بحث می کنین آنالی روزی چند بار وسایلای آشپز خونه رو  از وسط خونه جمع می کنه . اون از جمع کردن خسته میشه تو از ریخت و پاش خسته نمی شی ای شیطونه مامان   ...
26 بهمن 1391

عشق و زندگی من ...

  سلام عسل زندگیم ... چه گل پسر خوشگل و مامانی شدی چه چیزا که نمیگی  چه زبونا که نمی ریزی تازگی یاد گرفتی تا یه چیزی بهت میگم میگی بازیگوش  الهی مامان فدای شیرین زبونیات بابایی چند تا چیز بهت یاد داده به هر کی می رسی زودی میگی مثلا پدر سوخته یا زود زود میگی بسه ته وای که وقتی این کلمه ها رو میگی دوست دارم درسته قورتت بدم خلاصه همگی خیلی دوستت داریم عزیز مامان تا می تونی بچه بمونو بچگی کن و با این شیرین زبونیات منو بیشتر از این شیفته خودت کن وای که چقدر دوستت دارم ...
26 بهمن 1391

کردستان گردی ...

سلام دوستای وبلاگی ما...در پایین عکسایی از مسافرت فوق العاده مون به کردستان رو با اون طبیعت زیبای وحشی اش براتون میذارم. شرح مسافرت: خرداد 91 فرصت خوبی بود. با خاله و پوریا،کیمیا هماهنگ کردیم چند روزی بریم کردستان گردی .پوریا کیمیامدت ها بود تو رو ندیده بودند و ذوق شون برا دیدن تو باور کردنی نبود وسایل سفر رو مهیا کردیم و صبح روز 11راه افتادیم تو عکس اولی معلومه که چقدر از هیجان pkکپ کردی اخه همش سر بقل گرفتند دعوا بود .از نقده کردستان زیبا شروع شد.طبیعت به قدری زیبا بود که بابایی نتونست خودشو کنترل کنه،مدام نیگر می داشت و عکس می انداخت .دیگه سوژه شده بود و کرکر خنده،عصری شب پیرانشهر رسیدیم و بعد از رزرو هتل،بازار گردی ...
27 دی 1391

19 ماهگی ...

سلام گلم ... چند روز بود خونه باباجی اینا بودیم آرادی هم اونجا بود این چند روز و با آرادی حسابی شیطونی کردین و خوش گذروندین هر ادایی بگی می دادین بلا بودی بلا تر شدی مامان قربونه شیطونیات بره خیلی نازو دوست داشتنی هستی دای دای چند تا عکس ازت گرفته که این پایین برات پست میکنم   با آرادی و زندایی رفتیم پارگینگ که ماشااله اونجا رو گذاشتین رو سرتون خیال نکن تو این ماشین همین جور آروم نشسته بودیااااااااااا کلی با آرادی تو این ماشینه بزن برقص کردین ...
29 آذر 1391