هومنهومن، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

بهانه زندگیم

تعطیلات عید 92...

1392/1/20 2:42
221 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستهای هومن جون . سال نو همتون مبارکniniweblog.com

 امروز اومدیم تا خاطرات تعطیلات عید هومن جونو براتون تعریف کنیم . روز تحویل سال مامانی و بابایی و هومنی کنار هم سه تایی با هم سال جدید و آغاز کردیم بعد رو بوسی بابایی به هومن و مامانی اولین عیدی سال جدید و داد مرسی بابایی جوننننننننننننم و مرسی که هستی انشالله 100 ساله دیگه باشی و از این عیدی ها به من و مامانی بدی. هومن جونم تو که عاشق پولی خیلی خوشحال شدی بعد شروع کردیم تلفن کردن وتبریک گفتن به دوست و آشنا ها و بزرگتر ها ولی به علت خرابی خطوط خیلی جاها رو موفق به تماس نشدیم خلاصه بعد یکی دو ساعت رفتیم خونه باباجی اینا . دای دای ها و زن دایی ها و آبجی ساغر و آرادی هم اونجا بودن البته آرادی لالا کرده بود تو هم الا باید پیش آرادی لالا می کردی که آخر سرم تا جاتو پیش آرادی انداختیم لالا کردی تا اینکه دای دای یا به گفته شیرین خودت علی پاستیل بیدارت کرد خلاصه عصری خونه آنالی اینا مهمون اومد و تو هم کلی عیدی جمع کردی بعد رفتن مهمونا و دایی اینا من و تو و بابایی برای دیدو بازدید از آنالی اینا خداحافظی کردیم اولین جا رفتیم خونه عمه نیره (عمه مامانی ) بعد خونه دای دای بزرگ ( علی اینا ) بعد خونه آقا جون آرادی و آبجی ساغر بعد اونجا هم خونه دای دای کوچیک (غلامرضا اینا) بعد خسته و کوفته برگشتیم خونمون  فردای اون روز قرار بود بریم مهاباد خونه حاجی بابا اینا آنالی صبح زنگ زد و گفت نهار و بریم اونجا بعد ناهار راه افتادیم به طرف مهاباد آنالی اینا هم با دای دای اینا رفتن همدان . عصری رسیدیم خونه حاج بابا . حاج بابا تا تو رو دید کلی خوشحال شد اونا هم بعد شام مهمون داشتن .صبح قرار بود از سقز براشون یه عالمه مهمون بیاد فردای اون روزم با مهمونای سقزی سر کردیم از اون ور هم آنالی اینا قرار بود برن کرمانشاه ما هم به هوای اینکه بریم کرمانشاه با مهمونای سقزی راه افتادیم به سمت سقز ولی متاسفانه کرمانشاه رفتن آنالی اینا کنسل شد و ما هم موندیم سقز سه روز سقز خونه عمه شیدا (دختر عمه بابایی ) موندیم خیلی بهمون خوش گذشت روز آخر هم زن عمو و پسر عمو های بابایی و عمه شیدا اینا همگی رفتیم پیک نیک جای همه دوستان خالی هر چند هوا یکم سرد بود ولی خیلی عالی بود تنور سنتی و... عمه بابایی هم اومده بود عصر همون روز ما از اونا خداحافظی کردیم و راه اوفتادیم به طرف تبریز

بعد اون روز دو شب هم مراغه خونه خاله زکیه (خاله مامانی ) رفتیم بعد برگشتیم تبریز

آنالی اینا هم از مسافرت برگشته بودن بعد دایی اینا با آنالی اینا قرار شد برن مراغه ما رو هم باز با خودشون بردن مراغه یه شب هم با اونا موندیم مراغه ولی آنالی و باباجی موندن مراغه تا سیزده و با اونا بدر کنن ما با دایی علی و دایی غلامرضا اینا برگشتیم تبریز زندایی خاطره ودای دای رضا نذاشتن ما اون شبو تنها بمونیم ما رو بردن خونشون فردای اون روز قرار شد با آرادی اینا بریم لاله پارک که اونجا یه عالمه به تو و آرادی و آبجی ساغر خوش گذشت انقدر خسته شده بودی که از فرط خستگی تو ماشین خوابت برد قرار شد فردا شب دای دای اینا بیان خونه ما تا ما هم تنها نمونیم دایی اینا دو شب خونه ما بودن تو و آرادی الهی فداش بشم کلی با هم بازی کردین روز سیزده بدر هم قرار شد با آرادی اینا بریم باغ عموی زندایی اینا  که تو شهر میاندوآب بود .اونجا هم کلی بازی کردی و خوش گذروندیم عصری هم موقع برگشت آنالی و باباجی رو هم با خودمون اوردیم تبریز این بود کل خاطرات این سیزده روز تعطیلات عید هومن و مامان و بابایی......................

این پایین کلی عکس از این سیزده روز برات پست میکنم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

کیمیا
29 فروردین 92 11:28
سلام خوشگل ترین ستاره ی آسمون که دو سال پیش به جمع ما اضافه شدی کوچولوی مهربون از بچگیت خوشگل و با مزه بودی عزیز دردونه فردا همون روزیه که تو دنیا اومدی و زندگی پدر و مادرتو شیرین کردی من میخواستم این روز خجسته رو بهت تبریک بگم امیدوارم که صد سال زنده باشی و همین طوری که هستی بمونی