13 بدر 93
بدون عنوان
ویدار وبلاگی...
عکسهای 4 تا 7 ماهگی...
این عکسو موقع برگشت به خونمون از مهمونی که دوست مامانی داده بود گرفتیم اونجا حسابی شلوغی کردی از مهمونی هیچی حالیم نشد مگه یه لحظه آروم شدی همش بغلم بودی و گریه میکردی آخر سر آنا جون تو رو انداخت رو پاش لالا کردی عافیت باشه گلم اینجا تازه از حموم در اومدی . با آنالی رفته بودی حموم کلی گریه کردی حمومو گذاشته بودی رو سرت ...
نویسنده :
مامان وبابای هومن
1:59
تولد یک سالگی ...
سلام به همه دوستهای عزیز. امروز اولین تولد تک گل زندگیمه . وای که مادر بودن چه حسه قشنگیه. خدا نسیبه هر کی که تو حسرت این حس زیباست بکنه. دو روز قبل تولدت من و بابایی رفتیم واسه سفارش کیک . تو انتخاب کیکت خیلی زحمت کشیدیم تا بالاخره اینو توافق کردیم امیدوارم که خوشت اومده باشه فدات . اصلا حوصله نداشتی بی خوابی زده بود به سرت . از طرفی مات این بودی که این همه آدم اومدن خونه ما چیکار ؟ غافل از اینکه همه مهمونای تو بودن . خیلی خوابت میومد چون از صبح که بیدار شدی نخوابیدی اینم عکسی با ساغر کوچولو دختر دختر عموی مامانی . همش سه ماه از شما کوچیکتره. آخرای مر...
نویسنده :
مامان وبابای هومن
1:41
ژست های پسر گلم ...
کنجکاوی های هومن جونم ...
بچه چیکار به وسایلهای بزرگ تر ها داری رفته بودیم مهاباد (زادگاه بابابی)خونه آقا جون . از بس کنجکاو و یه کوچولو شیطون هستی که به همه چیز کار داری اینم نمونه بارز از کارات که کلاه آقا جون و گذاشتی سرت اینجا هم عینک بابایی رو زدی به چشات اینم کلاه باباجی که گذاشتی رو سرت اینجا هم با باباجی داری قلیون می کشی ...
نویسنده :
مامان وبابای هومن
1:25
اولین گردش و مسافرت هومن جونم ...
یه روز با پسر دایی ها و دختر دایی های مامانی قرار شد بریم طبیعت قشنگ و خوش آب و هوای جنگلهای ارسباران رو ببینیم اولین مسافرتی بود که می رفتی ساعت 5 صبح راه افتادیم شهرهای جلفا و مرز نخجوان و مرز ارمنستان رو هم دیدیم اون ور مرز کاملآ دیده میشد صبحانه رو لبه رود ارس خوردیم تا بعد که رسیدیم به جنگلهای زیبای ارسباران که چند تا عکس برات این پایین پست میکنم کنار جاده چند دقیقه ای وایستادیم تا استراحت کنیم منم لحظه رو قنیمت شمردم و از هومن و بابابی چند تا عکس گرفتم ...
نویسنده :
مامان وبابای هومن
1:24











